¸¸.•*´•. عشق تنها یک قصه است ¸¸.•*´•.
عشق تنها یک قصه است
در سطر اول آن، تو از راه میرسی و خاک بوی باران میگیرد
در سطر دوم، آفتاب میشود و تو از درخت سبز سیب سرخ میچینی
در سطر سوم، زمین میچرخد و مهتاب با رگبار هزار ستاره میبارد
در سطر چهارم، تو دستهایت را به سوی مغرب دراز میکنی
در سطر پنجم، همه چیز از یاد میرود و من به نقطهی پایان قصه خیره میمانم
و عشق آغاز می شود...
به دستهایم می نگرم
و خالی ِ انگشتانم
که می گوید :
تو رفته ای و من
بیهوده ...
به انتهای یاد تو
در باران
خیره مانده ام !
دوباره ...
تنگ می شود دلم !
به آنجا رسیده ام که می دانم..
دنیا مال خودش نیست..
و من مال خودم نیستم..
من زندگیم را..
برای کس دیگری زندگی کردم..
که نمی دانم کیست!!
نظرات شما عزیزان: